” لغت نامه ی تخصصی تعزیه “

( ت )

تاجدار : بزرگ ، سرور ، ارجمند ، دارنده تاج.
تَعجیل : (مصدر) عجله کردن ، شتافتن ، شتاب کردن ، شتاب.
تَقی : پرهیزکار ، خدا ترس ، با تقوا.
توفیق : بکاری دست یافتن ، موافق .
تَنزیل : فرود آمدن ، مرتب ساختن.
تَب : هلاک شدن و زیان کار شدن.
تاب : مرد بزرگ یا ضعیف ، توان ، توانایی ، تحمل ، پایداری .
تَزویر : مکر کردن ، افزون کردن ، دروغ پردازی کردن .
تَبخال : جوشی که از شدت حرارت تب در اطراف لب انسان بوجود آید.
تُحَف : جمع تحفه ، ارمغانها ، هدیه ها.
تأکید : استوار کردن ، محکم کردن ، عهد یا کلام خود را استوار کردن.
تَن : همتا وحریف و همزاد یا مثال ، تون و کوره حمام ، بدن ، جسم ، ذات شخص ، تمام اندام و قد وقامت شخص .
تَعَدی : تجاوز کردن ، ستم کردن ، دست اندازی کردن.
تاتار : نامی که در مشرق زمین به مغول می دادند.
تَدبیر: به پایان کاری نگریستن و در آن اندیشیدن ، توجه کردن.
تَفَعُل : یکی از اوزان ابواب ثلاثه مزید فیه و معنی آن بیشتر بر مطاوعت و قبول فعل است.
تُحفه : ارمغان ، سوغات ، هدیه ، پیشکش و هر چیز کمیاب و گران.
تَرسا : ترسنده ، بیم دارتده ، مسیحی ، نصرانی ، ترسایان.
 تَعزیه : تعزیت ، عزاداری کردن ، برپا داشتن مجلس عزا برای امام حسین (ع)(مخصوصا نمایش مذهبی ) ، شبیه خوانی .
تَمکین : قبول کردن ، پذیرفتن ، پا بر جا کردن ، فرمانبرداری ، احترام .
تَعَلُل : بهانه آوردن ، درنگ کردن .
تَعمُق : ژرف اندیشیدن ، به فکر عمیق فرو رفتن .
تَفصیل : جدا کردن ، فاصله دادن .
تَکَحُل : سرمه در چشم کردن ، سرمه کشیدن .
تَوقیع : فرمان دست نوشته .
تاب وتوان : قدرت ، نیروی مقاومت .
تابان : روشن ، درخشان .
تابع : پس رو ، پیرو ، فرمان بردار ، مطیع .
تابناک : روشن ، درخشان ، تابدار .
تابنده : تابان ، درخشان ، گرما دهنده ، درتب تاب .
تابوت : صندوق فلزی یا چوبی که مرده را در آن می گذارند .
تاج وتخت : افسر وسریر ، پادشاهی ، سلطنت .
تاختن : تند رفتن ، دویدن ، هجوم کردن ، غارت کردن .
تاروپود : تارهای طول وعرض پارچه ، اساس و پایه هر چیز .
تارومار : پراکنده ، از هم پاشیده .
تاراج : غارت ، چپاول ، یغما کردن .
تارَک : فرق سر ، میان سر آدمی ، کلاهخود .
تارِک : رها کننده ، ترک کننده ، زاهد ، پارسا .
تارُم : خانه ی چوبین .
تازِی : سگ شکاری .
تازی : عرب ، عربی ، زبان عربی .
تافته : نوعی پارچه ی ابریشمی .
تاوَل : برآمدگی و تورم پوست بر اثر سوختگی یا ساییدگی .
تاوِل : خر و گاو جوان .
تأجیل : مهلت دادن .
تأخیر : دیر کردن ، دیر آمدن ، دیر کرد .
تأمل : نیک گریستن ، اندیشه کردن .
تأویل : بازگردانیدن ، تفسیرکردن ، بیان کردن .
تب وتاب : سوز . گداز ، هیجان .
تبارک : با برکت شدن ، خجسته گردیدن ، پاک ومنزه است خداوند .
تبَار : اصل ، نژاد .
تِبار : هلاک ، هلاکت .
تباکی : گریه ی دروغی .
تباه : فاسد ، ضایع .
تباهی : فساد ، نابودی .
تبعید : دور کردن ، راندن ، کسی را از شهر بیرون کردن ، به جاهای دور دست فرستادن .
تبلور : بلوری شدن جسم .
تپش : اضطراب ، بی قراری .
تجدید : نو کردن ، از سر گرفتن .
تجسس : جستجو کردن ، دنبال چیزی گشتن .
تجلی : پدید آمدن ، نمایان شدن .
تحت : زیر ، پایین .
تحت الامر : زیر فرمان ، تحت امر .
تحت الحنک : زیر چانه ، بخشی از دستار یا عمامه که پس از گذراندن از زیر چانه ، به دور سر می بندند .
تحتانی : فرودین ، زیری .
تُحَف : ارمغان ها .
تخت : کرسی ، نشیمنگاه ، جایگاه ویژه پادشاه به هنگام بارعام .
تخت روان : کجاوه ، تختی که در گذشته پادشاهان روی آن می نشستند و غلامان آن را بر دوش گرفته راه می رفتند .
تَذرو : قراول .
تسامح : آسان گرفتن ، مدارا کردن .
تسامع : از همدیگر خبر شنیدن .
تساهل : سهل گرفتن بر یکدیگر .
تَشت : ظرف فلزی یا پلاستیکی بزرگ و پهن و اندکی گود که در آن لباس می شویند .
تسلی : از اندوه  رها شدن .
تشرف : بزرگوار شدن ، بزرگی یافتن .
تشویش : شوریده کردن ، اضطراب .
تشییع : بدرقه رفتن ، جنازه را تا محل دفن همراهی کردن .
تصدق : صدقه دادن ، صدقه ، بلا گردان .
تصنیف : دسته دسته کردن ، نوشتن کتاب یا رساله ، نوعی شعر که با آهنگ خوانده شود .
تصور : پنداشتن ، صورت کسی یا چیزی را به ذهن آوردن .
تَضَرُّع : زاری کردن ، التماس کردن .
تظاهر : خودنمایی کردن .
تعالی : بلند پایه گردیدن ، بلندی ، برتری .
تَعَب : خستگی ، رنج .
تعجیل : شتاب کردن .
تعدیل : معتدل کردن ، کم کردن .
تعرض : دست درازی کردن .
تعزیه خوان : کسی که درتعزیه وظیفه ای را ایفا کند و اشعار مخصوص را خواند .
تعظیم : بزرگ داشتن ، احترام کردن ، بزرگداشت .
تعقل : اندیشه کردن ، خردمندی .
تعمق : ژرف اندیشان .
تغریر : به خطر انداختن .
تفاخر : به یکدیگر فخر کردن ، به خود نازیدن .
تَفَقُّد : دلجویی کردن .
تقابل : برابر شدن ، روبروی هم واقع شدن .
تقارب : به هم نزدیک شدن .
تَقَبَّلَ الله : خدا بپذیرد ، ایزد بپذیرد .
تَقَرُّب : نزدیک شدن ، خویشاوند شدن .
تقریر: برقرار کردن ، بیان کردن .
تقصیر : کوتاه کردن ، سستی ورزیدن ، کم کاری کردن ، گناه ، جرم .
تقوی : پرهیزکاری ، ازاطاعت از خدا .
تکامل : به کمال رسیدن ، کامل شدن .
تکبر : بزرگی نمودن .
تکذیب : دروغ شمردن ، منکر شدن .
تکریر : کاری را دوباره انجام دادن ، سخنی را دوباره گفتن .
تکریم : گرامی داشتن .
تکلم : سخن گفتن .
تکوین : آفریدن ، به وجود آوردن .
تلاطم : به هم خوردن ، به یکدیگر لطمه زدن .
تلاقی : دیدار کردن .
تلألؤ : درخشیدن ، برق زدن .
تلقین : فهماندن ، کسی را وادار به گفتن کلامی کردن .
تمایل : گرایش ، میل ، عاطفه ، احساس .
تمجید : ستودن ، تعریف کردن .
تمهید : گسترانیدن ، آسان ساختن ، فراهم کردن .
تن پرور : تن آسا ، خوش گذران .
تن دردادن : پذیرفتن ، به امری یا کاری رضایت دادن .
تناور : تنومند ، فربه ، قوی جثه .
تنزل : نزول کردن ، پایین آمدن .
تنین : اژدها ، ماهی ، نام یکی از صورت های فلکی نیمکره ی شمالی آسمان .
تهجد: خوابیدن درشب ، بیدار شدن درشب ، شب زنده داری ، نماز شب .
تهمتن : دارای تنی نیرومند ، شجاع ، لقب رستم .
تهنیت : شادباش گفتن ، مبارک باد گفتن .
تهیدست : تنگدست ، فقیر .
توابع : چاکران ، پس روان ، جمع تابع .
تواضع : فروتنی کردن ، از جای خود برخاستن برای احترام دیگری .
توالی : پیاپی رسیدن .
توأم : دوقلو ، همزاد ، دو چیز با هم و همراه .
توبره : کیسه ای که مسافران و شکارچیان ابزار کار . خوراک خود رادرآن گذارند .
تُوسَن :  وحشی ، رام ناشونده ، اسب سرکش و رام نشدنی .
توشه : خوراک اندک ، خوراکی که مسافران همراه خود برند .
توصیف : وصف کردن ، ستودن .
توقع : چشم داشتن ، انتظار به دست آوردن چیزی یا انجام کاری را داشتن .
توکل : کار خود را به خدا وا گذاشتن .
تیرک : ستون چادر و خیمه .
تَیّار : موج دریا ، لاف زدن ، متکبر و مغرور .
تِیّار : مهیا ، ساخته ، مالش دادن .
تیجان : افسرها .
تیره : دسته ای از مردم که از یک نژاد باشند ، دودمان ، خانواده ، تاریک ، سیاه .
تیره روز : بدبخت .
تیره پشت : ستون فقرات .
تیز : برنده ، هوشیار ، مراقب ، سریع ، فوری .
تیز پا : چابک .
تیغ : شمشیر ، هرچیز برنده ، خار ، بلندی کوه .
فهرست