” لغت نامه ی تخصصی تعزیه “

( ح )

حُسین : خوب ونیکو .
حیرت : سر گشته شدن ، سرگردانی ، آشفتگی ، سرگشتگی .
حَلَب : شهری در سوریه ، دوشیدن شیر ، شیر دوشیده .
حِجله گاه : حجله خانه .
حِجله : اتاقی که عروس و داماد شب اول عروسی در آن بگذرانند ، اتاق آراسته ، پرده ی عروس ، عمارت مدور .
حُور : سیه چشمان ، کسانی که دارای چشمان زیبا هستند ، زن بسیار زیبا از زنان بهشتی و جمع آن حوران ، حوری را به حوران جمع بندند  یا حور عین .
حاویه : آنچه از روده ها که درهم کشیده و منقبض گردد .
حُورالعِین : زن سیاه چشم بهشتی.
حاتِم : حاکم ، قاضی ، حج کننده ، حجاج .
حاجات : نیازها ، خواهش ها .
حاجِب : ابرو ، پرده دار ، دربان ، چیزی که مانع دیدن باشد .
حاجت : مراد خواستن ، نیاز ، ضرورت ، امید ، آرزو .
حاجتمند : تهی دست ، نیازمند .
حاجز : جداکننده دوچیز ، مانع ، حایل .
حاد : تند ، برنده ، طعم تند ، بحرانی ، خطرناک .
حادث : تازه ، نو .
حاذق : ماهر ، استاد ، دانا .
حارب : جنگنده ، رزم کننده .
حارث : برزگر ، کشاورز .
حارس : پاسدار ، پاسبان .
حازم : دور اندیش ، هوشیار .
حاسد : بدخواه ، رشک ، برنده .
حاشا : هرگز ، مبادا ، اصلاً ، ابداً .
حاضرجواب : کسی که مهیای جواب گفتن است .
حاضر یراق : مهیا ، آماده .
حافظ : نگهبان ، حارس ، از بر کننده ی قرآن .
حاکم : فرماندار ، والی ، قاضی ، داور ، آن که بر دیگران حکومت کند .
حاکمیت : حاکم بودن ، مسلط بودن .
حاکی : حکایت کننده ، بیان کننده .
حال آمدن : بهبود یافتن ، چاق شدن .
حالیا : اکنون ، حالا .
حامی : نگهبانی کننده ، حمایت کننده .
حاوی : دربردارنده ، شامل .
حایل : مانع میان دو چیز ، جدا کننده .
حُبّ : محبت ، عشق ، میهن دوستی ، وطن پرستی .
حَبّ : هر چیز گرد کوچک که کمابیش به اندازه ی نخودی باشد ، دانه .
حَبَّذا : چه خوب است ، چه نیکوست ، آفرین ، خوشا .
حبس : زندانی کردن ، باز داشتن ، زندان .
حَبل : ریسمان ، رشته .
حِبل : دانشمند ، زیرک .
حبیب : دوست ، یار ، معشوق ، محبوب .
حتی الامکان : تا آن جا که ممکن است ، تا دست دهد ، تا بتوان .
حتی المقدور : تا می شود ، تا بتوان ، تا حد توانایی .
حجابت : پرده داری ، دربانی .
حِجاره : سنگ ها .
حَجب : پوشانیدن ، منع کردن .
حُجب : شرم ، حیا .
حُجُب : حجاب ، پرده ها .
حُجَّت : دلیل ، برهان ، سبب ، موجب .
حجر : سنگ .
حُجره : خانه ، اتاق .
حَجَل : کبک ، کیک نر .
حجیم : جسمی که حجمش زیاد باشد .
حَدّ : حایل میان دو چیز ، انتها ، تیزی ، اندازه ، کیفر و مجازات شرعی .
حداد : آهنگر ، آهن فروش .
حَدایق : باغ ها .
حِدِّت : تندی ، تیزی ، خشم ، غضب .
حَدَث : امری که تازه واقع شده ، نو ، برنا ، جوان ، نوزاد ، غایط .
حَدس : گمان بردن ، تضمین زدن .
حَدَقه : مردمک چشم ، در فارسی کاسه ی چشم گویند .
حدیث : تازه ، جدید ، خبر ، احادیث ، خبری که از رسول (ص) و ائمه نقل کنند .
حَدیقه : باغ ، بستان .
حَذَر: ترس ، بیم ، ترسیدن ، پرهیزکردن ، ترسیدن ، پرهیزکردن ، دوری کردن ، بیم و پرهیز.
حُرّ : آزاده ، آزاده مرد .
حَرّ : گرما ، گرمی .
حِراثت : کشاورزی کردن ، شخم زدن .
حُرّاس : پاسبانان ، نگهبانان .
حِراست : نگهبانی ، پاسبانی .
حِراص : آزمندان .
حرامی : دزد ، راهزن .
حرامزاده : فرزند نامشروع ، ناپاک زاده ، بسیار زرنگ و زیرک ، بسیار محیل .
حَرب : جنگ ، پیکار ، کارزار ، هلاک ، بدبختی .
حربه : سلاح .
حِرز : جای استوار ، پناهگاه .
حِرص : آزمندی ، آز .
حرف حساب : سخن معقول و منطقی .
حرف شنو : معقول ، سربه راه ، نصیحت پذیر .
حِرمان : بی بهره بودن ، بیرون ماندن .
حُرمت : آبرو ، عزت ، آن چه محترم داشتن و نگه داشتن آن واجب باشد .
حَرَم : گرداگردخانه ، اندرون سرا ، داخل خانه ،  داخل کعبه .
حَرمسرا : محل زنان حرم .
حَریر : ابریشم .
حَریم : پیرامون و گرداگرد خانه .
حزب الله : حزبی که اعضای آن فقط معتقد به اسلام و تابع مکتب الله هستند .
حُزن : اندوه .
حَزین : اندوهناک ، غمگین .
حِس : دریافتن ، ادراک کردن ، ادراک ، دریافت .
حُسام : شمشیر برّان ، شمشیر تیز .
حسد : رشک بردن .
حَسرت : افسوس ، دریغ .
حَسن : نیکو ، جمیل .
حُسن : زیبایی ، نیکویی ، خوبی .
حَشَر : گروه ، دسته .
حَشر : گرد آوردن مردم ، برانگیختن .
حَشَم : خویشان و بستگان و خدمتگزاران شخص .
حِشمت : عظمت ، شکوه .
حِصاری : زندانی ، محصور .
حصیر : فرشی که از نی یا برگ خرما بافته شده باشد ، بوریا .
حَصین : استوار ، محکم .
حُضّار : جمع حاضران در مجلس .
حَضَر : جای حضور ، منزل ، شهر .
حَطَب : هیزم ، هیمه .
حِفاظ : نگهداری کردن ، مواظب بودن ، مراقبت ، مواظبت ، جمع حافظ .
حُفره : گودال ، سوراخ ، قبر .
حفیظ : نگهبان ، نگاهدار .
حِفظ : نگهداری کردن ، جلو گیری کردن از نابود شدن .
حلیمه : زن بردبار .
حِمار :
حمایت : پشتیبانی .
حمایل : بند شمشیر وآن چه به شانه و پهلو آویزند ، قرآن کوچکی که به بغل آویزند .
حَمِّیت : مروت ، جوانمردی ، غیرت ، رشک .
حمیده : ستوده ، پسندیده .
حمیم : خویشاوند ، نزدیک ، دوست ، صدیق .
حَنّان : بخشاینده ، بسیار مهربان .
حَنبل : مرد کوتاه قد بزرگ شکم .
حنجره : نای .
حنفی : منسوب به ابو حنیفه ، یکی از چهار مذهب اهل تسنن .
حَنوط : دارویی معطر مانند کافور که پس از غسل میت به جسد می زنند تا دیرتر متلاشی شود .
حَنیف : راست ، مستقیم ، معتقد به اسلام .
حَنین : بانگ کردن از شادی یا اندوه ، مهر ، اشتیاق .
حَوّا : زن گندمگون .
حوایج (حوائج) : جمع حاجت ، نیازها ، احتیاج ها ، کارهای لازم .
حور : زن زیبا چشم ، زن زیبا روی .
حوراء : زن سیاه چشم ، زن بهشتی .
حوری : زن بهشتی .
حُوش : گرداگرد ، پیرامون .
حوض : آبگیر ، تالاب .
حَیّ : زنده .
حیث : جا ، هر جا ، جهت ، لحاظ .
حیثیت : اعتبار ، آبرو .
حیدر : شیر ، لقب امیرالمؤمنین (ع) .
حیران : سرگردان ، سرگشته .
حیرت : سرگشتگی  ، سرگردانی .
حیرت آور : تعجب آور ، شگفت انگیز .
حَیزُوم : وسط سینه ی ستور که جای بسیتن تنگ است ، زمین مرتفع .
حِیص : کنار افتادن ، به یک سو شدن .
حیطه : احاطه شده ، حفظ کردن ، در پناه خود درآوردن .
حیف : ظلم ، جور ، افسوس .
حِیَل : جمع حیله ، چاره ها .
حیله : قدرت ، توانایی ، چاره ، فریب ، نیرنگ .
حیله گر : نیرنگ باز ، مکار .
حین : هنگام ، وقت .
حیوان : جانور ، حیوانات .
حومه : اطراف و گرداگرد شهر .
حوالی : گرداگرد ، پیرامون .
حلول : فرود آمدن در جایی ، وارد شدن به کسی ، داخل شدن روح کسی در کس دیگر .
حُلم : آن چه در خواب بینند .
حِلم : بردباری کردن ، بردباری .
حَلایل : رنان شوی دار .
حَلاوت : شیرین بودن .
حکیم باشی : پزشک ، رییس پزشکان .
حکیم : دانشمند ، فیلسوف ، طبیب .
حکمیت : میانجی گری ، داوری .
حکمرانی : حکومت ، فرمانروایی .
حکمفرمایی : حکمرانی .
حِکمت : علم ، دانش ، راستی ، درستی ، کلام موافق حق .
حُکماً : ظاهراً ، به احنمال قوی .
حکایت : نقل کردن مطلب یا داستانی ، داستان ، سرگذشت ، قصه .
حقیر : دلیل ، خوار ، زبون .
حقایق : جمع حقیقت ، نصیب ، بهره .
حقاً : به راستی و درستی .
حق تعالی : خدا که والاست ، پروردگار والامقام .
حق الناس : حقی که افراد نسبت به یکدیگر دارند و باید رعایت کنند .
حق الله : اجرای اوامر خدا و طاعت و عبادت او .
حق السکوت : پول یا مالی که برای پنهان نگه داشتن رازی به کسی داده شود .
حق الزحمه : دستمزد .
حَطم : درهم شکستن .
فهرست