” لغت نامه ی تخصصی تعزیه “

( خ )

خِمار : روبند ، روسری .
خاتِم : ختم کننده ، پایان ، عاقبت .
خاتَم : انگشتری ، مِهر ، نگین ،آخری ، آخرین .
خاتون : بی بی ، بانو ، کدبانو ، زن بزرگ منش ، بانوی بزرگ زاده .
خادم : خدمتگزار ، مستخدم .
خادمه : خدمتکار زن ، کنیز ، کلفت .
خارا : نوعی سنگ سخت ، گرانیت ، نوعی پارچه ابریشمی موجدار .
خاسر : زیان کار ، زیان رسیده .
خاشاک : ریزه ی چوب و علف و کاه .
خاشع : فروتنی کننده .
خاص : ویژه ، برگزیده ، یگانه ، منفرد ، ضدعام.
خاصّه : ویژه ، خویش و مقرب کسی ، مخصوصاً .
خاضع : فروتنی کننده .
خاطر : آنچه که در دل گذرد ، دل ، ضمیر ، ذهن ، حافظه .
خاطر آزرده : ملول ، متأثر .
خاطر آسوده : دغدغه ، کسی که او را رنجی و ناراحتی نباشد .
خاطر آشفته : کسی که خاطرش پریشان باشد ، پریشان دل .
خاطر جمع : آسوده ، بی تشویش .
خاطر نشان : یاد آور .
خاطی : خطا کننده ، خطا کار .
خاکسار : مانند خاک ، افتاده ، فروتن ، پست ، خوار ، ذلیل .
خالد : پاینده ، جاوید .
خالص :  بی آلایش .
خالق : آفریننده ، خلق کننده .
خاموش : ساکت ، آرام .
خاندان : خانواده ، دودمان .
خانقاه : خانه ، سرا ، محلی که درویشان و مرشدان در آن سکونت کنند و رسوم وآداب تصوف را اجررا نمایند .
خانمان سوز : امری که سبب از بین رفتن خانمان شود ، خانمان برانداز .
خانه به دوش : آواره .
خانه زاد : فرزند خدمتکار که در خانه ی ارباب به دنیا آمده باشد .
خاور : مغرب ، مشرق .
خباز : نانوا .
خبرچین : جاسوس ، آن که رفتار و گفتار کسی را برای دیگران نقل کند .
خبردار : باخبر ، آگاه ، وضع با کیفیت ایستادن .
خبره : دانستن حقیقت و گنه چیزی را ، آگاه ، دانا .
خَبط : به بیراهه رفتن ، کژروی ، سهو ، اشتباه .
خبیث : پلید ، ناپاک ، بدسیرت .
خبیر : آگاه .
خَتَن : داماد .
خُتَن : نام قدیم قسمتی از ترکستان شرقی یا ترکستان چین که مشک و آهوی مشک آن معروف بوده ، شوهردختر داماد ، بریدن سرنیزه .
خجسته : مبارک ، میمون ، نیک ، خوب .
خَجَل : شرمساری ، شرمندگی .
خَجِل : شرمنده ، شرمسار .
خِجلت : شرمندگی ، شرمساری .
خَجول : شرمگین ، شرمنده .
خُجیر : خوب ، نیک ، زیبا ، خوبرو .
خُدّام : خدمتکاران ، خدمتگزاران .
خداوندگار : مالک ، صاحب .
خدایگان : مالک بزرگ ، پادشاه بزرگ .
خَدشه : خراش .
خُدعه : مکر ، حیله وفریب .
خَدَم : خدمتکاران ، چاکران .
خدمتگزار : نوکر ، مستخدم .
خَدَنگ : درختی است با چوبی بسیار سخت و محکم که از آن نیزه و تیر و زین اسب درست کنند .
خَدو : آب دهان ، بزاق .
خَدیو : پادشاه ، امیر ، عنوان پادشاهان مصر.
خرابات : ویرانه ها ، میخانه ، میکده ، قمارخانه .
خُراج : دمل ، دانه و جوشی که روی پوست بدن پیدا شود .
خَراج : مالیات ، باج .
خَراش : بریدگی زخم .
خَرام : رفتار از روی ناز و زیبایی ، وفای به وعده ، نوید ، مژده .
خُرامان : رونده با ناز و تکبر وتبختر .
خرجین : کیسه مانندی که بر پشت چهارپا می گذارند . از دو طرف آویزان شده در آن اجناس را قرار می دهند .
خردمند : عاقل ، دانا .
خُرفه : گیاهی است از تیره ای به نام خرفه گلبرگ هایش سفید یا زرد و تخم های آن ریز و سیاه است و تخم آن در پزشکی استفاده می شود .
خِرقه : جبه ی مخصوص درویشان ، جسد ، تن .
خَرگاه : خیمه بزرگ ، سراپرده ، آسمان .
خُرَّم : شاد ، شادمان ، خندان ، مقام و پرده ایست در موسیقی قدیم .
خَرمن : توده ی هر چیز .
خُرناس : خرخر موجود خوابیده .
خَروار : آن مقدار بار که بر پشت خر حمل کنند ، واحدی است برای وزن .
خُروش : بانگ ، فریاد .
خروشان : فریادکنان ، نالان .
خَزان : خزینه دار یا زیان ، خزنده یا خزیدن ، به آهستگی به جایی دررفتن .
خَس : خار و خاشاک ، پست ، فرومایه .
خِسَّت : پستی ، فرومایگی ، تنگ چشمی .
خَستن : مجروح کردن ، آزرده شدن .
خَسته : مجروح ، آزرده ، فرسوده رنج دیده .
خُسران : زیانکاری ، زیانمندی .
خُسوف : ناپدید شدن ، واقع شدن زمین میان ماه و خورشید که موجب تیره شدن ماه می شود .
خَش : مادر زن ، مادر  شوهر ، ریزه ، خاشه .
خشت : آجر خام ، نیزه ی کوچک .
خشم : غضب ، قهر .
خشمگین : غضبناک ، خشمناک .
خشوع : فروتنی ، اطاعت .
خشونت : درشتی ، ناهمواری ، تندخویی ، بی رحمی .
خشیت : ترسیدن ، بیم داشتن .
خِصال : خوی ها ، عادات .
خصایص : شایستگی ها ، ویژگی ها .
خصایل : خصیلت ، خصلت ها ، صفات .
خصلت : خوی ، صفت ، خصال .
خصم : دشمن .
خصمانه : از روی دشمنی .
خصومت : دشمنی ، عداوت .
خضاب : حنا ، آن چه که موی سر و صورت یا پوست بدن را با آن رنگ کنند .
خَضَر : سبز شدن ، به رنگ برگ درخت درآمدن .
خضوع : فروتنی کردن ، تواضع .
خِطاب : سخنی که رویاروی گفته شود .
خَطب : کار بزرگ ، امر مهم .
خطبه : سخنرانی ، وعظ .
خطبه : واعظ ، سخنران .
خطیر : باارزش ، ارجمند ، پرخطر ، دشوار .
خفاء : پوشیدگی ، نهانی .
خِفتان : زره یا لباس جنگی .
خفتن : خوابیدن ، خواب کردن .
خفته : خوابیده ، به خواب رفته .
خفیف : سبک ، دارای وزن اندک ، خوار ، زبون ، مختصر ، اندک .
خلافت : خلیفگی ، جانشینی پیغمبر .
خلایق : طبیعت ها ، سرشت ها ، مخلوقات ، مردم .
خلخال : حلقه ای فلزی که زنان برای زینت به مچ پای خود می اندازد .
خُرسند : شادمان ، خشنود ، بشاش ، آنکه قناعت ورزد ، قانع.
خُلد : بهشت ، دوام همیشگی بقا .
خَلعَت : جامه دوخته که بزرگی به کسی بخشد .
خَلَف : مختلف یا لجوج ، اهل ، فرزند صالح ، جانشین ، بازمانده .
خُلف : وفا نکردن به عهد ، دروغ گفتن .
خلقان : جمع خلق ، کهنه ها ، ژنده ها .
خلقت : آفرینش ، فطرت .
خَلَل : تباهی ، فساد ، پراکندگی ، تفرق .
خلوت  : تنها نشستن ، تنهایی گزیدن ، انزوا ، کم جمعیت .
خلوص : پاکی ، بی آلایشی ، یکدلی .
خَلیدن : فرو رفتن چیزی نوک تیز در چیز دیگر .
خَلیده : فرو رفته ، زخم شده ، مجروح .
خلیفه : جانشین ، قائم مقام ، پیشوای مسلمانان .
خلیل : دوست خالص ، صادق .
خَمّار : شراب فروش ، باده فروش .
خُمار : دردسر و ملالی که پس از مستی عارض شخص می شود .
خَمر : شراب ، نوشابه ی مستی آور .
خُمره : خم کوچک ، خمچه .
خمس : یک پنجم هر چیز .
خموش : خاموش .
خمیده : خم شده ، مایل .
خَنازیر : خوک ها ، غده های سختی که در زیر  گلو . کردن به وجود می آید .
خَناس : بدکار ، شیطان صفت ، دیو سرکش .(صفت اسم )
خَندَق : گودالی که گرد حصار وقلعه لشکرگاه کنند تا مانع عبور دشمن وسیل گردد.
خنزیر : خوک .
خواجه : بزرگ ، سرور ، مالدار ، دولتمند .
خواجه سرا : نوکر محرم .
خوار : آسان ، سهل ، پست ، ذلیل ، حقیر ، بی اعتبار .
خوارج : گروهی از سپاهیان امام علی (ع) که در جنگ صفین از بیعت با آن حضرت خارج شدند .
خواص : مقربان ، نزدیکان ، برگزیدگان قوم ، ویژگی ها .
خوان : خار و خلاشه ، گیاه خودرو ، علف هرزه ، سفره ، خوردنی .
خوب رو : زیبا ، نیکو روی ، خوبرویان .
خودبین : مغرور ، متکبر .
خود خواه : خود پرست ، متکبر .
خودسر : مستبد ، سرکش ، بی باک .
خود کامگی : خودسری ، هوی پرستی .
خُور : خورشید ، آفتاب .
خوشاب : آبدار ، تر و تازه .
خوشدلی : شادی ، سرور .
خوشگوار : خوش مزه ، گوارا .
خوشنوا : خوش آواز ، خوش نغمه .
خوشه چین : آن که هر جا چیزی برای خود اندوخته کند .
خوفناک : ترسناک ، مهیب .
خون آشام : خونخوار ، بی رحم ، سنگ دل .
خونابه : خون آمیخته با آب ، اشک خونین .
خونخواهی : انتقام ، کینه جویی .
خونریز : کسی که مردم را بکشد ، سفاک .
خونین جگر : اندوهگین ، اندوه .
خوی : عادت ، خصلت  ، خوی .
خویشتن : شخصیت ، ذات .
خویشی : خویشاوندی ، قرابت .
خیال : گمان ، وهم ، آنچه در خواب دیده شود .
خیام : خیمه دوز ، خیمه فروش .
خیرگی : سرگشتگی ، لجبازی ، گستاخی ، شجاعت .
خیزران : قسمتی نی مغزدار که دارای ساقه های راست و محکم و بلند و خوشرنگ است از شاخه های آن عصا و چوبدست سازند و از برگ و پوست آن ریسمان و فرش بافند.
خِیمه گاه : سراپرده جایی که خیمه ها می زنند.
خِیمه : چادر ، سایبان بزرگ ، خرگاه ، سراپرده
خُوف : ترسیدن ، بیمناکی ، بیم .
خَیِّر : مرد نیکوکار ، دیندار .
خَیرُالمُرسَلین : بهترین فرستاده شده .
خُسرو : پادشاه بزرگ ، سلطان عظیم الشان ، پادشاه ، خورشید .
خیال : پندار ، گمان ، وهم.
خیر : کَرَم ، بزرگواری ، خیره ، سرگشته ، متحیر ، حیران .
خَتا : چین شمالی که مسکن قبایل ترک بوده .
خَموش : بی صدا ، ساکت ، بی زبان ، آرام.
خَلعت : جامه دوخته که بزرگی به کسی بخشد.
خَنگ : اسب سفید رنگ ، سفید .
فهرست