” لغت نامه ی تخصصی تعزیه “

I am text block. Click edit button to change this text. Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Ut elit tellus, luctus nec ullamcorper mattis, pulvinar dapibus leo.

واپسین : آخرین ، روز قیامت .
واخواهی : بازخواست ، اعتراض .
وادار : ناگزیر به انجام کاری یاپذیرش چیزی .
واداشتن : گماشتن ، وادار کردن .
وادی : دره ، صحرا ، بیابان .
وارث : ارث برنده .
وارسته : فروتن ، خاضع ، رها شده .
وارون : سرنگون ، واژگون .
واژگون : برگشته ، سرنگون ، شوم ، نامبارک .
وافر : فراوان ، زیاد .
وافی : تمام ، کامل ، وفا ، کننده .
واقع : فرود آینده ، رخ دهنده ، راست ، درست .
واقعه : حادثه ، پیش آمد ، قیامت ، رستخیز .
والا : بلند مرتبه ، مقبول ، مشهور ، قامت ، بیرق .
والا تبار : دارای اصل ونسب ، نجیب زاده .
والد : پدر ، اب .
والسلام : همین و بس .
والله : سوگند به خدا .
والِه : مبالغه ، در کارها ، اصرار ، ابرام ، حیران ، سرگشته ، شیفته ، عاشق .
والی : حاکم ، فرمانروا .
واماندگی : فرسودگی ، خستگی ، عقب ماندگی .
وامانده : خسته ، مانده .
وانگاه : و آن زمان ، به علاوه ، وانگهی .
وانگه : بعلاوه ، وانگهی .
وانمود : ظاهرسازی ، تظاهر به انجام کاری .
واهِمِه : بیم ، هراس .
واهی : سست ، بی اساس .
واویلا : افسوس ، دریغ .
وَتیره : طریقه ، روش ، دستور ، نهاد .
وُثقی (وثقا) : محکم تر .
وُثوق : اطمینان داشتن به کسی .
وَجاهَت : عزت ، حرمت ، خوب رویی ، زیبایی .
وجدان : نیرویی باطنی که خوب را از بد تشخیص می دهد .
وَجد : ذوق ، شوق .
وَحدانیَّت : یگانگی .
وحدت : یکی بودن ، یگانه بودن ، همبستگی .
وُحوش : وحش .
وَحی : آنچه از طرف خدا بر پیغمبران نازل شود .
وحید : منفرد ، یگانه ، بی نظیر .
وَخامَت : دشواری ، ناگواری .
وِداع : بدرود ، خداحافظی .
وَدود : بسیار مهربان .
وَراء : عقب ، پس ، پشت .
وَرا : او را ، وی را ، بالاتر از زمین وآسمان ، آسمان ، عالم لاهوت  .
ورچیدن : برچیدن .
وِرد : دعا ، ذکر .
وَرطه : جای خطرناک ، منجلاب ، گرداب .
وزیدن : حرکت باد یا نسیم .
وسواس : اندیشه بد ، القاء شیطانی ، قکر یاعمل تردید آمیز .
وِصال : به هم رسیدن .
وَصایا : وصیت ، پندها ، اندرزها .
وَصف : بیان کردن ، شرح حال و چگونگی چیزی را گفتن .
وَصل : پیوستن ، به هم رسیدن ، پیوند کردن .
وُصل : استخوانی که نشکند و با استخوان دیگر نیامیزد ، محل اتصال دو استخوان .
وَصیّ : کسی که وصیت کننده او را مأمور اجرای وصیت خود کند .
وصیت : اندرز ، نصیحت .
وَطَر : حاجت ، نیاز .
وعده : نوید ، قول ، قرار ، پیمان ، دفعه .
وعده گاه : محل ملاقات ، میعاد .
وعده گرفتن : دعوت کردن .
وَعظ : پند دادن ، نصیحت کردن ، سخنرانی درباره ی امور شرعی ، پند ، اندرز .
وَفا : به جا آوردن عهد وپیمان و پایداری در دوستی .
وفات : مرگ .
وفادار : کسی که در در همه ی امور صادق باشد .
وفاق : سازگاری کردن ، همکاری کردن .
وُفور : بسیاری ، فراوانی .
وَقاحَت : بی شرمی ، بی حیایی .
وَقار : آهستگی ، سنگینی ، بزرگواری .
وقایع : حوادث ، سرگذشت ها .
وُقوف : ایستادگی ، ایست ، آگاهی ، بصیرت .
وقیح : بی شرم و حیا .
وَلا : محبت ، دوستی ، خویشی ، هول ، دلهره .
وِلایت : فرمانروایی ، پادشاهی ، حکومت کردن ، تسلط داشتن .
وَلایَت : بخش هایی از یک کشورکه یک نفر والی بر آن ها فرمانروایی کند ، شهرستان .
وَلَد : فرزند ، پسر .
وَلَدی : پسرم .
وَلوَله : جوش و خروش ، شور وغوغا ، بانگ و فریاد کردن .
ولیعهد : کسی کهپادشاه او را به جانشینی خود معین کرده ، پسر ارشد شخص .
ولیکن : ولی ، اما ، از این جهت .
ولیمه : مهمانی ، غذایی که در مراسمات داده می شود .
وَهمناک : بدگمان ، ترسان ، هولناک ، مخوف .
وَهم : پندار ، گمان ، تصور پیزی را کردن .
وَهن : ضعف ، سستی .
وی : او ، مقدار ، اندازه .
ویران : خراب .
واضح : هویدا ، ستاره صبح ، پیدا ، ظاهر ، آشکار ، نمایان ، پدیدار.
وَقاصّ : گردن شکننده ، جنگجو.
فهرست