” لغت نامه ی تخصصی تعزیه “

( س )

سالار : سردار ، رئیس ، بزرگ و مهتر قوم ، بزرگ و پیشتر قافله .
ساتِر : پوشاننده ، پنهان کننده ، پوشش .
ساجد : سجده کننده .
ساحت : فضای خانه ، حیاط ، درگاه ، آستانه .
ساحر : افسونگر ، فریبنده .
سادات : بزرگان ، اولاد پیامبر.
ساربان : نگهبان شتر ، شتربان .
ساز : هر یک از آلات موسیقی ، وسایل زندگی ، استعداد ، ابزار ، جامه ، لباس ، مکر ، حیله ، فریب .
ساز کردن : آماده کردن ، مهیا کردن ، آفریدن ، قصد و عزم کردن .
ساز ونوا : ساز و آواز ، ساز و سرور .
ساطع : تابان ، برافراشته ، آشکار ، پراکنده .
ساغر : پیاله ی شرابخواری ، جام .
ساقی : کسی که آب یا شراب به دیگران دهد .
سالوس : ریاکار ، شیاد ، چرب زبانی .
سامان : اسباب ، لوازم ، متاع ، کالا ، آرام ، قرار ، مکان ، تدارک .
سان : طرز ، روش ، قاعده ، قانون ، رسم ، عادت .
ساهر : بیدار .
سایبان : چتر ، چادر یا چیز دیگری که برای جلوگیری از آقتاب بر پا کنند .
ساییدن : کوبیدن و نرم کردن ، لمس کردن .
سَبّ : دشنام دادن ، دشنام ، لعن و نفرین .
سبب : علت ، وسیله ، طریق .
سبحانی : الهی ، خدایی .
سبزه زار : علفزار .
سبو : کوزه ی سفالی ، ظرف شراب .
سَبیل : راه ، روش ،  آن چه در را ه خدا گذاشته اند و هر کس می تواند از آن بهره برد .
سِبیل : موی پشت لب .
سپاهی : هر فردی از سپاه .
سپر افکندن : تسلیم شدن .
سپری : تمام شده ، به آخر رسیده ، پایمال ، نابود .
سپند : اسفند .
سپند آسا : سریع ، چالاک .
سپه : سپاه .
سپهبد : سردار لشکر .
سپهر : آسمان ، فلک .
سپهسالار : فرمانده سپاه ، درجه ای بالاتر از سرلشکر .
سپید : سفید .
سپیده : روشنایی کمی که هنگام آغاز صبح در آسمان مشرق  پدیدار می شود .
ستادن : ایستادن .
سَتان : به پشت خوابدن .
سِتان : به معنی ستاننده ، بگیر .
ستایش : مدح ، پرستش ، شکر ، سپاس .
ستبر : بزرگ ، گنده ، سفت ، محکم ، فربه ، چاق ، ضخیم ، کلفت .
ستُردن : تراشیدن ، پاک کردن ، محو کردن .
سُتُرگ : بزرگ ، عظیم ، ستیزه جو ، خشمگین ، لجوج ، مغرور .
ستم : ظلم .
ستمکار : متعدی ، ظلم کننده .
ستودن : مدح کردن ، ستایش کردن .
ستوده : مدح شده ، ستایش شده .
سُتور : چهارپا ، حیوان بار کش .
ستیز : جنگ ، ناسازگاری ، لجاجت ، خشم ، سرکشی ، نافرمانی .
ستیزه : ستیز .
سَجاد : بسیار سجده کننده .
سجاده : جانماز .
سجایا : طبایع .
سجود : سجده کردن ، پرستش ، اظهار فروتنی .
سَحاب : ابر .
سحابه : قطعه ای از ابر .
سُحَر : جادوگران .
سخاء : بخشش ، کرم .
سُخره : مسخره ، کار بی مزد . اجرت .
 
سَلسَبیل : نام چشمه ای است در بهشت ، نرم ، روان ، آب روان و گوارا ، می خشگوار ، چشمه بهشت.
سَمرقَند : شهری در آسیای میانه نزدیک بخارا که اکنون یکی از شهرهای ازبکستان است.
سَریر : تخت پادشاهی اورنگ ، تخت ، مسند .
سَحاب : ابر ، نام عمامه نبی (ص).
سَماوات : آسمانها ، جمع سماء.
سَندروس : سرو کوهی ، صمغی زرد رنگ .
سُندُس : دیبا ، پارچه ابریشمی زر بافت ، دیبای لطیف و گرانبها .
سنان : سر نیزه ، نوک تیز که بر سر چوبدستی نصب می کنند.
سیم : فلزی قیمتی ، نقره سوخته ، نقره خالص ، جراحت.
سِپَر : وسیله دفاع جنگ.
سوز : سوختن ، گداختن ، بی تابی ، بی قراری.
سُخره : تمسخر ، کسی که مردم او را ریشخند کنند ، زیر دست ، کار بی مزد و اجرت.
سَرو : پیاله شراب ، اوستا ، جوانمرد گردیدن یا سخی شدن ، درختی است که ارتفاعش تا25مت وتنه اش تا 2متر می رسد.
سیف : شمشیر زدن یا شکافته شدن .
سِرشک : اشک ، قطره ، قطره ی آب چشم ، گریستن.
سودا : خیال فاسد ، دلگیری ملامت ، هوا وهوس میل شدید ، عشق یا سر اسرار و اندیشه های باطن.
سیمین : منسوب به سیم ، آنچه سفید به رنگ نقره باشد ، ماه قمر ، خوب ، ظریف ، هلال ماه نو ، سیمین قواره ، سفید ، روشن.
سَلاسِل : آب که آسان به گلو فرو شود ، زنجیرها ، جمع سلسله ، نام قلعه ای است بر شوشتر.
سنین: سونش سنگ و آهن و جز آن زمینی که گیاه آن را خورده باشد.
سِبط : فرزند زاده ، نوه پسری .
سرافیل : اسرافیل یکی از فرشتگان مقرب الهی .
سَطُوت : حمله کردن ، ابهت ، وقار .
سُلاله : بچه ، نسل ، خلاصه هرچیزی ، برگزیده .
سِندان : افزاری آهنی که آهنگران فلز مذاب را روی آن گذاشته و پتک یا چکش برآن می کوبند.
سُها : نام ستاره ای است.
سخندان : ادیب ، سخن شناس ، شاعر .
سخی : بخشننده ، کریم .
سَدید : محکم ، استوار ، راست ودرست .
سرباز زدن : نافرمانی کردن ، تمرد ، سرکشی طغیان .
سرحلقه : سر دسته ، سرپرست و بزرگتر یک دسته از مردم .
سر و سامان : آراستگی ، نظم وترتیب ، اسباب و لوازم زندگی .
سرا پرده : پرده سرای .
سراچه : یرای کوچک ، خلوت خانه ، صندوقچه ای که درون صندق بزرگی قرار گیرد .
سُرادق : سراپرده ، خیمه ، چادری که بالای صحن خانه کشند ، سرادقات .
سراسیمه : هراسان ، سرگردان ، آشفته و سرگشته ، پریشان حال .
سرافراز : مفتخر ، سربلند .
سرافکنده : شرمسار ، فروتن .
سرآمد : برگزیده ، بالاتر ، نخبه .
سر جنبان : سر دسته .
سرحد : مرز .
سرخوش : خوشحال ، شادمان .
سرخیل : آن که در رأس خیل قرار دارد ، سر دسته .
سرداب : اطاقی در زیرزمین خانه برای استفاده از خنکی آن در تابستان برای نگهداری غذا و چیزهای فاسد شدنی .
سردار : فرمانده قشون ، سالار .
سرزنش : طعنه ، ملامت .
سرسام : هذیان ، سردرد .
سرسرا : راهرو .
سرشار : لبریز .
سرشت : نهاد ، فطرت .
سرشته : آمیخته ، آغشته ، آفریده .
سرشک : قطره ی اشک .
سرکش : عاصی ، یاغی .
سرکوب : سرزنش ، طعنه ، قلعه ، برج .
سرگشته : سرگردان ، آواره .
سرمد : پیوسته ، جاوید ، همیشه ، دایم .
سرمست : سرخوش ، بانشاط ، مغرور .
سرنگون : واژگون .
سرنهادن : فرمانبرداری کردن .
سرنوشت : تقدیر .
سَرو : درختی است مخروطی شکل که در نواحی کوهستانی شمالی ایران می روید ، سرو آزاد ، سرو سهی ، سرو ناز و زادسرو هم گفته اند .
سرو چمان : سرو خرامان ، سرو خوش رفتار ، کنایه از معشوق خوش قد و بالا .
سَرور : پیشوا ، رییس .
سَروی : شاه جانوران .
سَری : مهتری ، سروری .
سِرّی : مخفی ، پوشیده ، رازی .
سَریر : تخت ، تخت پادشاهی ، اریکه .
سَریری : سریر .
سِزا : لایق ، سزاوار ، پاداش ، جزا .
سزاوار : لایق ، مناسب .
سُست : بی دوام ، پایدار ، ضعیف و ناتوان ، نرم ، تنبل ، آهسته ، کند .
سُستی : ناپایداری ، ناتوانی ، نرمی ، تأمل ، درنگ ، کندی .
سَطح : بام ، روی هر چیز که بادوام باشد .
سُطوح : جمع سطح .
سعادت : خوشبختی .
سعادتمند : نیکبخت ، خوشبخت .
سعی : کارکردن ، کوشش کردن ، قصد کردن .
سَعیر : آتش افروخته ، زبانه ی آتش .
سَفّاح : خونریز ، بسیار بخشنده ، فصیح ، سخنور .
سُفتَن : سوراخ کردن ، سوراخ شدن .
سَفَری : لوازم سفر ، مسافر ، شاعرانی که در لشکر کشی ها پادشاه را همراهی می کردند .
سفید بخت : خوشبخت .
سَفیر : فرستاده ، میانجی ، نماینده یک دولت در کشور دیگر .
سَقّا : فروشنده ی آب .
سَقَر : دوزخ ، جهنم .
سَقط : بچه ی نارس یا مرده که پیش از فرارسیدن هنگام ولادت از شکم مادر خارج شود .
سَقَط : خطا ، کالای پست ، رسوایی ، فضیحت .
سَقَط شدن : بی فایده شدن ، مردن .
سکندر : لغزیدن ، به سر در آمدن .
سکندری : پا پیچ خوردن .
سکندری خوردن : با سر به زمین آمدن .
سکینه : آرام ، آرامش ، وقار .
سِگال : اندیشه .
سَلاسل : زنجیرها .
سُلاله : نسل ، فرزند .
سَسَبیل : نرم ، روان ، گوارا ، نام چشمه ای در بهشت .
سلسله جُنبان : محرک ، باعث .
سلسله : زنجیر ، سلاسل ، خاندان .
سلطنت : پادشاهی کردن ، پادشاهی ، تجاوز ، حکومت .
سَلَف : گذشته ، کسی که در گذشته می زیسته .
سَلِف : پوست .
سَلف : دو مرد که با دو خواهر ازداواج کرده باشند .
سَلک : درکشیدن چیزی در چیزی ، ملازم شدن با چیزی .
سِلک : نخ ، رشته ای که چیزی را بدان بکشند ، صف ، رده .
سِلم : آشتی .
سُلَّم : نردبان ، پلکان .
سَلَم : گردن نهادن ، تحت اختیار درآمدن .
سلمانی : آرایشگر .
سُلوک : در پیش گرفتن راهی ، روش ، رفتار .
سلیمانی : نوعی شمشیر ، منسوب به سلیمان ، گونه ای سنگ آذرین ، گونه ای از خرمای سفید است .
سَمّ : زهر ، ماده ی کُشنده .
سُمّ : قسمت انتهایی دست وپای چهارپایان ، سوراخ کننده .
سِم : خانه ای زیر زمین که در بیابانها برای مسافران می ساختند .
سَماء : آسمان ، سماوات .
سَماجت : زشت شدن ، زشتی ، بی شرمی ، پافشاری ، یکدندگی .
سَماط : بساط ، سفره ، صف ، رده .
سَمّاع : آنکه بسیار شنود ، مطیع ، جاسوس .
سَماع : شنیدن ، شنوایی ، آواز ، سرود .
سَمبَل : کار سرسری ، سطحی .
سَمت : راه ، روش ، قصد ، طرف ، جانب .
سِمَت : نشان داغ ، علامت ، نشانه ، عنوان ، مقام .
سَمَر : افسانه .
سَمع : گوش ، حس شنوایی ، شنیدن .
سَمَک : ماهی .
سَمَند : اسبی که رنگش مایل به زردی باشد .
سمیع : شنوا ، از اسماء خداوند متعال .
سَمین : فَربه ، چاق ، سخن استوار ، عالی .
سَنا : مجلسی که اعضای آن از بزرگان و اعیان کشور برگزیده شوند .
سَناء : روشنایی ، فروغ ، بلندی ، رفعت .
سَنام : کوهان شتر ، بزرگ قوم ، زکن عظیم از هر چیزی .
سَنبَل : کارسرسری ، سطحی .
سُنبُل : خوشه ، گیاهی است از تیره ی سوسنی ها دارای برگ های دراز و گل های خوشه ای به رنگ بنفش که پیاز آن را در گلدان می کارند .
سُنبُله : یک خوشه ، از صورت های فلکی جنوبی و ششمین برج از بروج دوازده گانه که خورشید شهریور ماه در آن دیده می شود .
سُنَّت : روش ، راه ، سیرت ، آن چه که پیامبر و صحابه به آن عمل کرده باشند .
سَنجَر : پرنده ای است شکاری .
سِندان : ابزار آهنی ضخیم که آهنگران آهن را روی آن گذاشته و با پتک می کوبند .
سَندروس : سرو کوهی ، صمغی که از گونه ای سرو ک.هی استخراج می شود و در طب قدیم مورد استعمال بوده ضمناً از آن در ساختن دانه ی تسبیح یا گردن بند استفاده می کرده اند ، از مخلوط سندروس و روغن بزرگ روغنی به نام روغنکمان حاصی می کرده اند که از آن جهت چرب کردن کمان ها استفاده می شد ، تبریزی ، نارون .
سنگ صبور : مجازاً دوست شکیبا و دلسوز که به درد دل شخص گوش دهد .
سنگدل : بی رحم .
سنگسار : محکومی که او را تا کمر در خاک فرو می کردند و آن قدر با سنگ بر سر و رویش می کوفتند تا بمیرد .
سُنَن : روش ها ، رسم ها .
سُها : ستاره ای کوچک و کم نور در صورت فلکی دب اکبر در انتهای ملاقه پهلوی عناق .
سَهَر : بیدار مانده شب ، بیداری .
سَهر : سرخ ، گاو ، گاو سرخ رنگ .
سَهل : نرم ، آسان رس ، آسان رو ، آسان چاره ، آن چه که به آسانی به دست آید .
سَهمگین : خوفناک ، ترس آور .
سَهمناک : سهمگین .
سَهو : فراموش کردن ، خطا کردن ، فراموشی .
سَهواً : از روی خطا .
سهولت : آسان شدن ، نرم شدن ، آسانی ، نرمی .
سَهی : راست ، راست رسته ، تازه .
سَهی بالا : راست بالا .
سَواء : وسط ، میانه ، یکسان ، برابر ، مکر .
سِوار : دستبند زنانه .
سَوار : کسی که بر روی اسب و مانند آن نشیند و از جایی به جایی رود ، مسلط ، چیره .
سوار نظام : بخشی از قشون که افراد آن سوار بر اسب بودند .
سَواره : سوار ، مقابل پیاده .
سُواره : مهمانی شبانه همراه با رقص و موسیقی ، شب نشینی مجلل .
سَودا : داد و ستد ، خرید وفروش .
سُودا : آب دارای گاز کربنیک .
سَوداء یا سُوداء : سپاه ، وسواس ، مالیخولیا  ، هوی وهوس ، عشق .
سوداگر : بازرگان ، تاجر .
سوده : ساییده شده ، لمس شده ، کوفته  ، ریز شده ، خرد شده ، گداخته ، محو شده ، گرد وغبار .
سوزش : سوختن ، التهاب ، سوز .
سوسن : گلی است با برگ های دراز و باریک و گل های خوشبو به رنگ های مختلف .
سوگند : قسم ، اقرار و اعترافی که شخص از روی شرف وناموس خود می کند و یا بزرگی را شهد می گیرد .
سوگواری : عزاداری .
سَیّاح : گردش گر ، جهانگرد .
سَیّاره : قمر ، اجرامی که به دور ستارگان می چرخند .
سِیاره : نانی که از آرد جو و آرد باقلا و ارزن پزند ، خورشی که از کشک تهیه کنند .
سَیّاس : سیاستمدار .
سیاه پوش : کنایه از سوگوار ، شبگرد .
سیاه دل : بدگمان .
سیاه رو : بی آبرو .
سیاهی : تاریکی ، چیز تیره و نامشخص که معمولاً به علت دوری تشخیص آن دشوار است .
سَیِّد : سرور ، آقا ، سرورشهیدان .
سَیِّده : مؤنث سید .
سیرت : روش ها .
سَیر : راه رفتن ، گردش کردن ، رفتار ، گردش ،حرکت .
سیر : کسی که معده اش ازغذا پر است ، بیزار ، متنفر ، رنگ تند .
سیراب : پرآب ، سیرشده از آب ، طراوت وآبداری .
 سیرت : طریقه ، روش ، مذهب ، خلق و خو ، عادت  .
سَیطَره : چیره شدن ، غلبه یافتن ، تسلط ، چیرگی .
سَیف : شمشیر .
سیم : نقره ، پول ، وجه ، مفتول ، رشته باریک فلزی .
سِیم : چرک ، خونابه .
سیماب : جیوه .
سیمرغ : افسانه ای و موهوم .
سیمین : نقره ای ، سفید ، روشن ، خوب ، ظریف .
سَیِّئه : کاربد ، ناپسند ، خطا ، گناه .
سَیِّات : اعمال زشت .
 
فهرست