” لغت نامه ی تخصصی تعزیه “

( غ ) 

غارت : چپاول کردن ، به تاراج بردن .
غارتگر : کسی که مال مردم را به تاراج برد .
غاشیه : پارچه یا جامه ای که پس از پیاده شدن بزرگان از اسب بر روی اسب او می کشند ، قیامت ، رستاخیز.
غاشیه کش : کسی که غاشیه را حمل می کند .
غاشیه بر دوش : مطیع .
غاشیه دار : خادم ، مطیع .
غاصب : غصب کننده .
غافر : از نام های خداوند به معنای آمرزنده ی گناه .
غال : خانه ، منزل ، آشیانه ی زنبور .
غالب : غلبه کننده ، چیره ، افزون ، بسیار .
غایت : کسی که حضور نداشته باشد ، پنهان .
غایط : زمین پست ، مدفون انسان .
غُبار : گرد ، خاک نرم .
غَبا : (اسم) قبا ، نوعی لباس باند مردانه .
غَبرا : گردآلود ، خاکی رنگ ،
غِبطه : شادمانی ، خوشحالی ، رشک بردن بر سعادت و نیکی کسی بدون بدخواهی نسبت به آن شخص .
غَدّار : بی وفا ، پیمان شکن ، مکار ، محیل ، فریبنده ، خائن ، حیله گر .
غَدّاره : زن بی وفا ، زن حیله گر .
غِداره : سلاحی شبیه به شمشیر اما پهن و راست ، پیکان پهن ، پیکان نیزه .
غَرامَت : مشقت ، ضرر ، پشیمانی ، عذاب .
غُرّان : فریاد زدن .
غَرب : پنهان شدن ، ناپدید شدن ، دورشدن ، مقابل شرق ، جای پنهان شدن آفتاب .
غُربت : دورشدن ، دور شدن ، دورشدن از شهر و دیار .
غَرقاب : جای غرق شدن ، جای عمیق درآب .
غرور : فریب دادن ، به خود بالیدن ، تکبر .
غُرّیدن : فریاد زدن ، خروشیدن .
غَریق : رفته ، غرق شده .
غَزّال : آهو ، آهوبره ، ریسنده ، ریسمان تاب ، تاب ،ریسمان فروش.
غزل سرا : غزل گوی ، مطرب .
 غَزالان : کنایه از غزلخوانان و مطربان است که مراد خواننده و سازنده باشد .
غَزوه : یک غزو ، یک بار جنگ کردن .
غَزَوات : جمع غزوه .
غَسّال : بسیار شوینده ، جامه شوی ، مرده شوی .
غَسالِه : زن شوینده ، زنی که مرده شوید ، آبی که بدان دست وروی شویند .
غسال خانه : مرده ، شوی خانه .
غِشّ : خیانت کردن ، فریب دادن ، کدورت .
غَش : بیهوشی ، مدهوشی ، خیانت کردن ، خیانت ، تقلب و تزویر .
غَصب : چیزی را به زور گرفتن ، هر آن چه که به زور گرفته شود .
غَضَب : خشم گرفتن ، خشمگینی ، خشم .
غَضَنفَر : اسد ، شیر ، شیر درنده ، مرد درشت اندام و درشتخوی .
غَفّار : از صفات خداوند به معنای آمرزنده .
غُفران : چشم پوشیدن از گناه ، آمرزش .
غِفلت : ففراموش کردن ، بی خبر شدن ، فراموشی .
غَفور : از صفات خداوند به معنای آمرزنده .
غَلاف : پوشش ، پوششی برای شمشیر .
غلتیدن : از پهلویی به پهلوی دیگر گشتن .
غِلظت : غلیظ شدن ، ستبر گردیدن .
غُلغُله : هیاهوی ، هنگامه ، آشوب ، ازدحام شدید .
غم انگیز : آن که تولید غم کند ، غم آور .
غم زده : محزون ، مغمون ، آن که غم به وی رسیده.
غم فزا : آن که یا آن چه اندوه شخص را زیادتر کند .
غم گسار : آن چه که غم را ببرد ، دوست ، یار ، همدم ، غمخوار .
غَمام : ابر سفید .
غمخوار : دلسوز ، آن که در غم دیگری شریک باشد .
غَمزه : اشاره ی با چشم و ابرو ، پلک زدن از روی ناز وکرشمه .
غمگین : آن که دارای غم است ، اندوهگین .
غمناک : غم آلود ، غمگین .
غمین : اندوهناک ، اندوهگین .
غَنا : توانگری .
غِنا : توانگری .
غَنایم : جمع غنیمت .
غَنی : توانگر ، بی نیاز .
 غنیمت : هر آن چه در جنگ از حریف ، شکست خورده به دست آید .
غَرَض : آرزومند شدن ، مشتاق شدن ، آرزومندی ، قصد ، حاجت ، هدف ، نشانه ی تیر ، در فارسی دشمنی و قصد و اراده به صلاح خود و زیان دیگری نیز گویند .
غَیور : بسیار با غیرت ، با رشک.
فهرست