” لغت نامه ی تخصصی تعزیه “

( م )

مابعد : آن چه که پس از چیزی می آید ، پسین .
مابین : وسط ، میان ، میانه .
ماتم : غم ، مصیبت ، سوگ .
ماتم زده : سوگوار ، عزادار ، اندوهگین .
ماتم سرا : ماتمکده ، عزاخانه .
ماجرا : سرگذشت .
مادام : تا وقتی که ، تا زمانی که .
مادام : خانم ، بانو ، خطاب به بانوان شوهردار غیر مسلمان .
مادون : فروتر ، پایین تر .
مادیان : اسب ماده .
مارد : سرکش ، گردنکش .
مازاد : زیاده بر احتیاج .
ماسَوا : جز خدا ، آنچه سوای ذات باری تعالی باشد ، بغیر آن ، جز آن .
ماشاءالله : آن چه خدا خواست ، در مورد تحسین و تعجب گفته می شود ، برای دفعه چشم زخم گویند .
ماقبل : پیش ، گذشته .
مالامال : پر ، لبریز .
مالک الرقاب : مهتر ، سرور .
ماه طلعت : ماه چهره .
ماهپاره : زیبا .
ماهتاب : نور ماه ، پرتو ماه .
ماوَراء : پشت سر ، آنچه درپس و پشت چیزی قرار دارد .
ماوَقَع : رویداد ، آنچه که واقع شده .
مَأجر : آن چه که اجاره شود ، مکان اجاره ای .
مَأذَنَه : جای اذان .
مَأمَن : جای امن و پناهگاه .
مَأموم : آنکه از امامی پیروی کند .
مَأوا : پناهگاه .
مَأیُوس : ناامیدشده ، نومید ، بی امید .
مَآل : عاقبت ، سرانجام .
مُباح : روا ، مجاز .
مُبادِرَت : پیشی گرفتن در کاری ، اقدام کردن به کاری .
مبارز : رزمنده ، جنگجو .
مبارزه : جنگیدن ، کارزار کردن ، محاربه .
مُبالات : اندیشه و تفکر در کار .
مُبالِغه : بسیارکوشیدن ، زیاده روی کردن .
مَبانی : عمارت ها ، بنیادها .
مُباهات : تفاخر ، خودبینی ، غرور ، سرافرازی .
مُبتَدا : آغاز شده ، چیزی که در ابتداء واقع شده باشد .
مُبتَلا : گرفتار ، در بلا افتاده .
مُبدِء : آغاز کننده ، آشکار کننده .
مُبدَء : آغاز شده ، آشکارشده .
مَبدأ : اول و نخستین هر چیز .
مُبرّا : تبرئه شده ، از تهمت پاک شده .
مُبرَم : استوار ، محکم ، زیاد .
مَبعوث : برانگیخته شده ، فرستاده .
مَبهوت : سرگردان ، حیرت زده .
مَبیت : جای خواب ، شب را گذراندن .
مُبَیِّت : آنکه اراده کند در شب و تصمیم گیرد ، گفتگو کننده در شب .
مَتاع : اسباب ، کالا .
مَتانَت : پایداری ، استواری ، سنگینی ، وقار .
مُتبرک : خجسته ، فرخنده .
مَتبوع : پیروی شده .
متجاوز : از حدگذرنده ، تجاوزگر ، بیش تر .
مُتَحَمِّل : بردبار ، شکیبا ، بردارنده ی باز .
مُتَحیِّر : سرگشته ، حیران ، حیرت زده .
مُتَزَلزِل : مضطرب ، لرزنده .
مُتَفَرِّق : پراکنده ، پریشان .
مُتَّفِق : با هم یکی شدن ، یک دل و یک جهت ، متحد شده ، سازگار ، همراه .
متکبر : خودبین ، مغرور ، دارای تکبر .
متکلم : سخن گوینده .
مُتَّکی : تکیه کننده .
مُتَمادی : طولانی ، دائمی .
مُتَمَلِّق : چاپلوس .
مُتَوالی : پیاپی ، پشت سر هم .
مُجاب : جواب داده ، پاسخ داده شده .
مُجادله : خصومت ، جدال .
مجازات : جزا دادن ، پاداش دادن ، کیفر .
مَجال : جولانگاه ، فرصت .
مُجانِسَت : همجنسی ، مانند هم شدن .
مُجاهد : جهاد کننده در راه خدا .
مجبور : ناگزیر ، به زور بر کاری واداشته شده .
مَجد : بزرگی ، بزرگواری ، جلال ، سربلندی .
مُجِدّ : کوشش کننده ، کوشا .
مُجرم : گناهکار .
مَجزوم : ساکن شده ، بریده شده ، یقین کرده شده .
مُجَلَّل : باشکوه ، عظیم .
مِجمَر : منقل ، آتش دان ، عودسوز .
مَجمِعِه : سینی بزرگ مسی .
مُجمَل : مختصر ، کوتاه .
مُجمِل : تحسین کننده ، ستاینده .
مَجنون : دیوانه ، بی عقل ، عاشق .
مجهول : ناشناخته ، نامعلوم .
مَجوس : نامی برای عرب ها که به زرتشتیان داده بودند .
مُجیب : اجابت کننده ، پاسخ دهنده ، قبول کننده .
مُجیر : پناه دهنده ، فریاد رس .
مُحابا : ترس ، احتیاط ، طرفداری ، ملاحظه .
مُحارِب : جنگجو ، نبرد کننده .
محاربه : جنگیدن ، پیکارکردن .
مَحارم : جمع محرم .
مَحاسن : نیکویی ها ، خوبی خا ، موی صورت ، ریش و سبیل .
مَحاضر : جمع محضر .
مَحافل : جمع محفل .
مُحاوره : گفتگو کردن .
مُحِب : دوست دارنده ، دوستدار .
مَحبوس : گرفتار ، زندانی .
مُحتَضِر : به شهر آینده ، حاضر شونده .
مُحتَضَر : کسی که در حال احتضار و مرگ باشد .
مُحتَمَل : احتمال داشته شده ، تحمل کرده شده .
مَحجوب : با حجاب .
مِحراب : بالای خانه و صدر مجلس ، جای ایستادن پیش نماز در مسجد .
مُحرِز : اَحراز کننده ، استوار کننده .
مُحرَز : گرفته شده ، به دست آورده شده .
مَحرَم : از اعضای نزدیک خانواده ، کسی که ازدواج با او حرام است .
مُحرِم : کسی که لباس احرام بر تن دارد .
مُحَرَّم : نام اول از دوازده ماه قمری .
مَحزون : اندوهگین .
مُحسن : نیکوکار .
مُحسَن : احسان شده .
مُحَسَّن : نیکو ساخته ، زینت داده ، تحسین شده .
مُحَسَّنات : صفات نیکو ، کارهای نیک .
مَحسور : دریغ خورنده ، خیره چشم .
مَحسوس : حس شده ، دریافت شده .
مَحشَر : جای گرد آمدن مردم ، روزقیامت .
مَحشور : برانگیخته شده ، گردهم جمع شده .
مَحصور : محاصره شده .
مَحضَر : محل حضور ، دفتر ثبت اسناد .
مَحفل : انجمن ، کجلس .
محفوظ : نگاهداری شده ، از بر شده .
مِحَکّ : آزمایش .
مُحکمات : آیاتی که معنی آن صریح بوده و نیازمند به تأویل نباشد ، محکمه .
مَحکمه : دادگاه ، جای دادرسی .
مُحمد : ستوده شده ، ستایش شده .
مَحمِل : هودج و کجاوه که بر شتر بندند .
محمل گُشادن : کنایه از در جایی اقامت کردن .
مَحموم : تب کرده ، تب دار .
مِحنَت : بلا ، آزار ، اندوه ، آزمایش ، رنج .
مَحیا : زندگی ، حیات .
مُحَیِّر : حیران کننده .
مُحَیِّرُالعُقول : شگفت انگیز .
مُحیل : حیله گر ، مکار .
مُخاصم : دشمنی کننده ، دشمن .
مُخاصمه : دشمنی کردن ، جنگیدن .
مُخاطِر : آنکه خود را به خطر اندازد .
مُخبر : خبررسان ، خبر دهنده .
مُختار : اختیار دار ، با اختیار ف برگزیده و بهتر .
مُختَصّ : اختصاص یافته ، آنچه خاص کسی یا چیزی باشد .
مُختَلّ : تباه شده ، آشفته و به هم خورده ، دارای اختلال .
مَختوم : مهر کرده شده ، به آخر رسانیده شده .
مُخَدَرات : زنان پرده نشین ، جمع مخدره .
مُخَدَّرِه : زن با حجاب و پرده نشین .
مِخراش : چوب سر کج ، خط کش چرم دوزان.
مَخراش : آزار مده .
مَخزن : گنجینه ، انبار .
مُخِلّ : اخلال کننده ، فاسد کننده .
مخلوق :آفریده شده ، موجود .
مُخَمَّس : پنج تایی ، شعری که هر بند آن پنج مصراع باشد .
مُخَیِّر : عمل خیر کننده ، سخی .
مُخَیَّر : اختیار داده شده .
مَدار : جای دور زدن و گردیدن .
مُدارا : همکاری ، همکاری یا همزیستی با دیگران .
مُدام : همیشه ، جاوید ، شراب انگوری .
مُداوا : درمان کردن ، دوا کردن .
مُداوم : دوام دهنده ، ادامه دهنده .
مُداومت : دوام دادن ، ادامه یافتن .
مَداین : شهرها ، نام شهر قدیمی تیسفون .
مَدح : ستودن ، ستایش .
مَدد : یاری ، دستگیری .
مَدفَن : گور ، جای دفن .
مدفون : دفن شده ، به خاک سپرده شده .
مَدهوش : بیهوش ، سرگشته .
مُدَوَّر : گرد ، دایره ای .
مُدَوَّن : تدوین شده ، گرد آورده شده .
مدیح : ستایش .
مدیحه : ستایش .
مدیحه سرا : آن که عادت با گرایش به سرودن مدیحه دارد ، مدیحه گو .
مَدید : کشیده شده ، دراز ، طولانی .
مَذبوح : گلوبریده ، کشته شده ، ذبح شده .
مذکور : ذکرشده ، یادشده .
مَذَمَّت : نکوهش ، سرزنش .
مَذهب : دین ، آیین ، راه ، روش .
مُذَهَّب : زر اندود شده .
مَرء : مرد ، رجل .
مَرّات : دفعه ها ، مرتبه ها .
مَراحم : جمع مرحمت .
مُراد : منظور ، مقصود ، خواسته ، اراده شده .
مَرارَت : تلخی .
مُرافعه : نزاع کردن ، درگیر شدن .
مُراوده : دوستی و آمد و شد داشتن .
مِرآت : آیینه .
مُرتَدّ : برگشته از دین .
مُرتَفع : بلند و رفیع ، بلند شونده .
مرجان : نوعی ازجانوران دریایی شبیه به گیاه که مانند گیاه به زمین نمی چسبد .
مرحبا : آفرین .
مَرحمت : مهربانی ، لطف .
مرخصی : اجازه ، رخصت ، آزادی ، رهایی پس از خاتمه ی کار .
مَرداُوژن : دلیر ، نیرومند .
مَردود : رد شده ، بازگشته ، بازگردانیده شده ، در امتحان توفیق نیافتن .
مرز و بوم : مملکت ، کشور .
مَرزوق : روزی داده شده .
مُرشد : راهنما ، هدایت کننده .
مِرصاد : کمین گاه ، رصدخانه .
مُرَصَّع : جواهرنشان ، به جواهر .
مُرَصع خوانی : تمهید قصه خوانی ، خوش سخنی .
مَرصوص : استوار ، محکم .
مَرصات : از کسی خوشنود بودن .
مرغ چمن : بلبل .
مرغ حق : نوعی جغدکه درشب برای شکار ازلانه ی خودخارج می شود و صدایش شبیه کلمه ی حق است .
مرغ سحر : بلبل ، هزاردستان .
مرغ سقّا : مرغی است با پرهای سفید و منقاردراز که درآب شنا می کند و در زیر گردنش کیسه ای است که می تواند 10لیتر آب را در خود جادهد و گاهی هم ماهی های شکار شده را در آن ذخیره می کند .
مرغ سلیمان : هدهد ، شانه به سر .
مرغ شب آویز : مرغ حق ، پرنده ای است شبیه جغد که خود را از درخت آویزان می کند و پی درپی فریاد می کشد .
مرغ عیسی : شب پره ، خفاش .
مَرغزار : سبزه زار ، چمن زار .
مَرغول : پیچیده ، زلف پیچیده  و مجعد .
مَرقَد : خوابگاه ، آرامگاه ، به ویژه آرمگاه امام .
مَرقوم : نوشته شده .
مَرکَب : هر آن چه بر آن سوار شوند .
مُرَکَّب : ترکیب شده ، آمیخته .
مَرهَم : هر دارویی که روی زخم بگذارند تا بهبود یابد .
مُرُوَّت : جوانمردی ، مردی ، مردانگی ، نرم دلی .
مُروج : چمن زارها .
مُرَوَّج : رواج داده ، ترویج شده .
مُرَوِّج : رواج دهنده ، ترویج کننده .
مُرید : اراده کننده ، ارادتمند .
مَرید : نافرمان ، بیرون رفته از فرمان خدا .
مزار : گور ، قبر .
مَزجات : چیز اندک و کم .
مُزدور : اجیر ، کسی که برای گرفتن مزد کار انجام می دهد .
مِزمار : نای ، از آلات موسیقی بادی شبیه به سرنا که بیشتردربین اعراب متداول است .
مُزمَن : زمین گیر ، عاجز .
مُزمِن : کهنه ، دیرینه ، مرض ، بیماری ای که کهنه شده باشد .
مُزَوِّر : دورو ، تزویرکننده .
مُزَوَّر : غذای بدون چربی که برای بیمار تجویز می کردند .
مَزور : زیارت شده .
مَزید : افزونی ، افزوده .
مُزَیَّن : آراسته شده ، زینت شده .
مَساء : شبانگاه ، اول شب .
مُسالمت : آشتی کردن .
مُسَبِّب : باعث ، علت ، سبب شونده .
مَست : شراب خورده ، بی هوش ، مدهوش .
مُست : گله ، شکوه ، شکایت .
مَستانه : مانند مستان ، همچون مست .
مُستَبِد : خودسر ، خودرأی .
مُستجاب : به اجابت رسیده .
مُستجیب : اجابت کننده .
مُستَحَقّ : سزاوار ، شایسته ، دارای استحقاق .
مُستدام : دائم ، برقرار ، پاینده .
مُستطاب : خوش ونیکو ، پسندیده .
مُستَعِد : آماده ، مهیا ، دارای قابلیت و استعداد .
مُستقرّ : پایدار ، استوار ، استقرار یافته ، قرار گرفته .
مستقیم : راست ، معتدل .
مستلزم : آنچه بودنش لازم است ، موجب ، مسبب .
مُستَمِر : پیوسته ، همیشه .
مُستَمِع : شنونده .
مُستمند : بینوا ، بیچاره.
مُستوجب : لایق ، سزاوار .
مُستَوفی : حساب دار ، دفتر دار خزانه ، تمام فراگیرنده ، تمام ، کامل .
مُستَولی : غالب ، چیره شونده .
مُستی : گله کردن ، شکایت کردن .
مُسَجَّل : ثابت شده ، قطعی .
مَسجود : سجده شده ، عبادت شده .
مَسحور : جادو شده ، فریفته .
مُسَخَّر : تسخیر شده .
مُسَخَّر شدن : مغلوب شدن .
مَسَرَّت : شادمانی ، خوشی .
مَسرور : شادمان ، خوشحال .
مَسعود : نیکبخت ، خجسته ، فرخنده .
مَسکوت : ساکت شده ، خاموش شده .
مِسکین : فقیر ، تنگدست .
مَسلَخ : کشتارگاه ، جای پوست کندن ، رخت کن .
مُسَلَّم : باورکرده شده ، تسلیم شده ، حتمی ، قطعی .
مُسلِم : مسلمان .
مِسمار : میخ .
مسموم : زهر خورده ، آلوده به زهر ، سمّی .
مُسمی : نامیده شده .
مَسیح : مرد بسیار سفر ، نام حضرت عیسی ، کسی که با روغن مقدس مسح شده باشد .
مَسیحادَم : کسی که نفسش ، مانند حضرت عیسی مرده را زنده می کند .
مُشار : اشاره شده ، آنچه به آن اشاره شده .
مَشارب : نوشیدنی ها .
مَشّاطِه : آرایش کننده ، زن آرایشگر .
مَشام : بینی ، حس بویایی .
مَشاهیر : مشهور ، افراد نامی ، نامداران .
مُشایِعَت : بدرقه کردن .
مُشت : پنجه ی دست که آن را جمع کرده باشند .
مَشت : انبوه ، بسیار فراوان .
مِشت : جوی آب .
مُشتاق : آرزومند ، مایل و راغب .
مُشتَعِل : بر افروخته ، شعله ور ، سوزان .
مَشرَب ، آبشخور ، روش ، مسلک .
مَشرَبِه : آب خور ، جای آب خوردن .
مَشرَبَه : یک مشت آب ، زمین نرمی که در آن همیشه گیاه باشد .
مَشرق : خاور ، جای طلوع خورشید .
مَشروع : جایز ، روا ، شرعی .
مَشَقَّت : زحمت ، رنج .
مشک فام : رنگ مشک ، سیاه .
مُشکبار : چیزی که از آن مشک ببارد ، معطر .
مِشکین : سیاه وتیره .
مَشهود : دیده شده .
مَشَوَّش : آشفته ، پریشان .
مَشیَّت : اراده و خواست خداوند .
مُشیر : مشورت کننده ، تدبیر کننده .
مَصابیح : چراغ ها .
مَصارِف : جمع مصرف .
مُصحَف : قرآن مجید ، نامه ها و اوراقی که در یک جلد حمع کرده باشند .
مَصلَحت : خیر خواهی ، نیک اندیشی .
مُصَمَّم : با عزم و اراده ، آن که تصمیم به کاری گرفته .
مُضایقه : بر کسی تنگ گرفتن ، سخت گیری کردن .
مُضطر : ناچار ، بیچاره ، تنگدست ، نیازمند .
مضطرب : آشفته ، پریشان .
مَضمون : در میان گرفته شده ، مفهوم ، مطلب .
مُطاع : اطاعت شده ، در خور اطاعت .
مَطلَع : جای بر آمدن آفتاب ، نخستین بیت غزل یا قصیده .
مُطَّلِع : آگاه ، باخبر .
مطلوب : خواسته شده ، طلب شده ، دلپسند ، خوش آیند ، محبوب ، معشوق .
مُطَوَّل : طول داده شده ، دراز ، طولانی .
مُطیع : فرمان بردار ، اطاعت کننده .
مُظَفَّر : پیروز ، کامروا .
مُظلم : بسیار تاریک و ظلمانی .
مَظلوم : ستمدیده .
مُعارض : مخالف ، دشمن .
مُعانِد : ستیز کننده ، عِناد ورزنده .
معبود : پرستیده شده .
مُعَجَّر : آن که عمامه بر سر نهد ، یکی از اشکال خطوط اسلامی .
مُعجِز : عاجز کننده ، اعجاز آورنده .
مَعدِلَت : دادگری ، دادگستر ، عدل ، داد .
مَعرِض : جای نشان دادن چیزی ، جای دیده شدن ، نمایشگاه .
مُعرِض : اعراض کننده ، روی گرداننده .
مَعرَکه : میدان جنگ و رزمگاه ، غوغا ، اهمیت ، هنگامه ، کسی که کار مهم انجام دهد .
معصیت : گناه ، جرم .
مُعَطَّر : بودار ، خوشبو .
مُعَلّا یا مُعَلّی : برافراشته ، بلند مرتبه .
 معیشت : آن چه که به وسیله ی آن زندگی کنند .
مَعین : پاک ، صاف ، جاری .
مُعَیَّن : مشخص گردیده ، تعیین شده ، معلوم ، مقرر .
مَغار : غار ، شکاف وسیع و عمیق در کوه .
مُغار : نوعی ابزار که از آن در منبت و کنده کاری روی چوب استفاده می کنند .
مُغتَنَم : غنیمت ، شمرده شده ، غنیمت گرفته شده .
مُغتَنِم : غنیمت گیرنده ، غنیمت شمرنده .
مُغرِب : چیز عجیب و غریب در آورنده .
مَغرب : باختر ، جای فرو شدن آفتاب غرب .
مُغرِض : با کینه و غرض .
مَغضوب : غضب شده ، به زور گرفته شده ، مورد خشم قرار گرفته .
مِغفَر : خود ، کلاه آهنین .
مَغلطه : سخنی که کسی را به غلط و اشتباه بیندازد .
مُغنی : بی نیاز ، بی نیاز کننده .
مُغَنّی : آوازه خوان ، سرود گوی ، مطرب .
مُفت : رایگان ، بدون مزد .
مُفتَخَر : دارای افتخار ، سربلند .
مُقارب : نزدیک شونده .
مُقال : گفتار ، گفتگو .
مُقبِل : روی آورنده ، صاحب اقبال ، خوشبخت .
مَقبول : قبئل شده ، پذیرفته شده .
مُقتدا : پیشوا ، کسی که مردم از او پیروی کنند .
مَقتل : جای کشتن .
مَقتول : کشته شده .
مُقَرِّب : نزدیک شونده .
مُقَرَّب : نزدیک شده .
مُقَرنَس : بنای بلند با سقف آراسته به نقش و نگار .
مَکّار : پرمکر ، پر حیله .
مَکر : فریب ، حیله .
مِکَرّ : سخت حمله کننده در جنگ ، شدید .
مَکرَّم : اکرام شده ، بزرگ داشته ، احترام کرده ، احسان کرده .
 مُکنَت : توانگری ، نیرو ، ثروت .
مُلازم : همراه ، نوکر ، ثابت قدم .
مَلال : اندوه ، پژمردگی ، افسردگی .
مَلجاء : پناهگاه .
ممات : مرگ ، زمان مرگ .
مَملُوّ : لبالب ، انباشته .
مَناب : نیابت کردن ، جانشین ، کسی شدن .
مُنادی : جارزننده ، جارچی .
منَّت : احسان ، نیکویی .
مُنَجِّم : ستاره شناس .
مُنجی : نجات دهنده ، رهایی دهنده .
مُنَزَّه : پاکیزه ، مقدس .
مُنَزِّه : پاک کننده .
 مُنشی : نویسنده ، دبیر .
مَنظَر : چهره ، سیما ، نگاه ، نظر ، جای نگریستن .
مَنع : بازداشتن ، دور کردن .
مُنعِم : توانگر ، مال دار .
مُنعَم : انعام داده ، احسان کرده شده .
مُنفَعِل : اثر پذیرفته ، خجل ، شرمسار .
مُهاجر : هجرت کننده .
مِهتَر : بزرگ ، رییس ، سرور ، خدمتکار.
مَهجور : دور افتاده ، جدا افتاده .
مَهجوری : جدایی ، دوری .
مُهمَل : بیهوده و بیکار گذاشته شده ، کلام بیهوده .
مَهوَش : زیبا ، مانند ماه زیبا .
مُهَیّا : آماده .
مَهیل : جای ترسناک .
مَوالید : فرزندان .
مور : مورچه .
مِی : شراب انگوری .
میان بستن : آماده شدن .
میخانه : شراب فروشی .
میدانگاه : میدان .
میرآخور : سرپرست کارکنان اصطبل .
میرپنج : امیر وفرمانده واحدی در حدود پنج هزارتن .
میر : امیر ، پادشاه ، رییس ، سالار .
مِیر : شوهر .
میکده : شراب خانه ، می خانه .
معین : یار یاری دهنده ، تعیین شده ، آب روان ، مقرر شده .
مویه : گریه ، زاری ، نوحه ، گوشه ای است دردستگاه سه گاه که به ندرت در چهارگاه هم نواخته می شود.
مُستَحفِظین : حفاظت کنندگان .
مُرسَل : فرستاده شده ، فرستاده ، پیغام آور ، پیغمبر صاحب کتاب.
مُتَصِل : پیوسته شونده ، بهم پیوسته ، پی درپی.
موسی : نوبختی.
مَهدی : هدیه آورنده ، هدایت شده ، ارشاد شده ، کسی که خداوند او را به سوی حق هدایت نموده .
مَلحِد: کافر ، بی دین ، منکر خداوند .
مَذِلَت : خوارشدن ، خواری ، پستی .
مَنصَب : مقام ، رتبه ، پایه ، شغل رسمی.
میعاد : جای وعده کردن ، زمان وعده کردن ، وعده گاه .
مَعذور : عذرآورده ، دارای عذر ، بهانه دار ، کسی که عذر وبهانه او پذیرفته باشد .
مُکَدَّر: تیره شده : تیره ، تنگدل و ملول و آزرده .
مُکَمِل : کامل کننده ، تمام کننده ، تکمیل شده ، تمام شد .
مَعجَر : روسری ، چارقد ، با شامه ، آنکه عمامه بر سرنهد .
مَسنَد : مقام و مرتبه ، نسبت داده شده ، روزگار ، حرامزاده ، پوشانیده شد ، از چادر ولباس ، فرشی گرانبها .
مُندَرِس : کهنه ، فرسوده ، جامه کهنه .
مَرَض : بیمارشدن ، ناخوش شدن ، ناخوشی ، بیماری .
مَرحَم : بسیار اندوه یا سخت انبوه ، مهربانی نماینده .
میرسپاه : مخفف امیر ، امیر سپاه .
موالیان : بندگان گوشه ای است از دستگاه همایون .
مَنّان : منت گذارنده ، بسیار نیکویی کننده و بخشنده .
مکان : جا ، محل ، جایگاه ، اماکن .
مِضمار : جای ریاضت دادن اسب ، میدان اسب دوانی ، آخرین نقطه ای که اسب در مسابقه باید بدان برسد.
مَطبَخ : جای خوراک پختن ، آشپزخانه ، آلت پختن ، پخت کننده ی طعام .
مَلامَت : سرزنش کردن ، نکوهش ، سرزنش .
مُعتَمِد : اعتماد کننده برکسی ، مورد اعتماد .
ماه جَبین :  معشوق زیبا روی ، کسی که پیشانیش مانند ماه (قمر) باشد.
مُنَوَر : نورانی ، روشن شده ، درخشان .
مُشک : ماده خوشبویی که در ناف آهوی مشک تولید می شود ، به عربی مسک گفته می شود ، زلف که بر چهره افتاده ، مادهایست معطر ، پوست گوسفندی که آن را درست کنده باشند ، فنی است از کشتی که دست راست حریف را با دست چپ گیرند وبه گردن خود بکشند .
مَنقَل : اسب سریع ، منقال ، آتشدان ، در عربی به معنی راه کوتاه و راه در کوه و کفش کهنه نیز می گویند .
مُحِبان : دوستان ، نام دو ستاره در ذئب جدی .
مرغ بسمل : مرغی سر بریده که به هنگام ذبح آن اسم الله گفته باشند .
مِشکوه : مشکات : جایی که در آن چراغ نهند .
مُعتَرِف : گفتن گناه ، پذیرفتن آنچه که کرده اند .
موزِکان : موزیک نوازان ، نوازندگان .
میرخَمس : امیر و سید پنجمین آل عبا.
مینا : آبگینه ، شیشه ی شراب ، پیاله ، لعابی آبی رنگ که با آن نقره و طلا را نقاشی می کنند ، پرندهای است از راسته ی سبک بالان با پرهای سیاه و قهوه ای .
مینو : بهشت ، آسمان .
مِیمَنَه : طرف راست و سمت سمت راست لشکر .
میل : سیخ فلزی ، یکی از ادوات ورزش باستانی که از چوب ساخته می شود .
مِیل : خمیدن ، برگزیدن ، رغبت ، آرزو .
میقات : وقت ، هنگام کار ، محل احرام بستن حاجیان .
 میانه : وسط ، میان چیزی .
فهرست