” لغت نامه ی تخصصی تعزیه “

( چ )

چاهسار : زمینی که در ان چاه بسیار باشد ، سرچاه ، دهانه چاه ، چاه ، گودی عمیق ، گودالی ژرف .
چابک : چست . چالاک ، زرنگ ، ماهر ، زبردست .
چابک سوار : سوارکار ماهر .
چاپار : پیک ، نامه بر .
چَتر تَفاخر : چتر فخر فروشی و نازیدن .
چادر : پوششی برای خانم ها ، خیمه ، پرده ی بزرگ .
چادر نشین : صحرا نشین ، طوایفی ، که در یک جا ساکن نبوده .
چارپار : چهار پا .
چار پهلو شدن : سیر شدن ، به پشت خوابیدن .
چارق : کفش چرمی با بندهای بلند که به دور پا پیچیده می شود .
چارقد : روسری ، پارچه ی نازک و چهارگوش که خانم ها دو تا کرده و با آن موهای سر را می پوشانند .
چاره : گریز ، درمان ، تدبیر ، مکر ، حیله .
چاره ساز : چاره کننده ، علاج کننده ، خدای تعالی .
چاروا : چارپا ، اسب ، خر ، استر .
چاک : شکاف ، پاره ، سفیده ی صبح ، دریچه ، فرار کردن .
چاک چاک : دارای شکاف بسیار ، پرکاف ، پاره .
چاکر : نوکر ، بنده ، خدمتگزار .
چالاک : چست  ، زرنگ .
چالش : زد و خورد ، جنگ و جدال .
چاله : گودال ، گودال معمولاً کم عمق .
چامه : سرود ، شعر .
چاوش :  پیشرو لشکر و قافله ، حاجب ، کسی که که پیشاپییش قافله یا کاروان زایران حرکت کند و آواز خواند .
چپاول : غارت ، تاراج .
چتر : سایبان کوچک دسته دار که برای حفظ خود از آفتاب یا باد و باران و بالای سر نگه دارند ، حمایت کردن .
چراگاه : جای چریدن حیوانات علف خوار .
چرانیدن : علف خورانیدن به حیوانات .
چرخ : کنایه از آسمان ، نوعی کمان است .
چرخِ فلک : آسمان ، سپهر .
چَرَس : بند ، زندان ، شکنجه ، آزار .
چرم : پوست گاو یا شتر دباغی شده .
چرند : بیهوده ، یاوه .
چروک : چین و شکن روی پوست بدن یا پارچه .
چسان : استفهام به معنای چگونه ، چه جور .
چُست : چالاک ، چابک ، تند ، سریع .
چشم به راه : منتظر .
چشم پوشی : نادیده گرفتن ، بخشیدن .
چشم دریده : بی شرم ، بی حیا .
چشم زخم : آسیبی که از چشم بد به کسی رسد .
چشم وچراغ : کنایه از محبوب یا عزیز .
چشم سپید : بی شرم ، گستاخ .
چشمه ی آفتاب : کنایه از خورشید .
چشمداشت : امید ، طمع .
چَشمه : سوراخ ریز ، منبع ، آب اندک ، نوع ، جایی از زمین یا کوه که به طور طبیعی آب از آن بیرون آید .
چشمه سار : سرچشمه ، زمینی که در آن چشمه بسیار باشد .
چشیدن : مزه کردن ، احساس کردن .
چَکاچِک : صدای به هم خوردن گرز و سپر و شمشیر .
چوگان : چوب سرکج ، نام آهنگی از آهنگ های موسیقی ،  چوب گوی زنی که دسته آن راست و باریک است .
چَکامه : قصیده ، شعر .
چکاندن : قطره قطره ریختن مایعی ، کشیدن ماشه ی تفنگ و تیر انداختن .
چَکاوَک : پرنده ای است خوش آواز ، کمی بزرگتر از گنجشک که بالای سرش تاج کوچکی از پر دارد .
چَکچَک : سخن وخبری که در افواه افتد .
چکمه : کفش ساق بلند که تا زیر زانو می رسد .
چکیدن : پاره شدن ، ترکیدن ، چکه چکه آمدن آب از جایی یا چیزی .
چلاق : علیل ، معلول .
چله نشین : مدت چهل روز به عبادت و ریاضت پرداختن .
چَلیپا : صلیب ، کنایه از زلف معشوق ، تشبیه شاعرانه ، نوعی سبک خوشنویسی .
چماق : گرز آهنی شش پر ، چوبدستی که نوک آن گره داشته باشد .
چمن : زمین سبز و خرم ، مرغزار .
چمن زار : زمینی که در آن چمن بسیار باشد .
چموش : لگد زدن ، سرکش ، اسب ، قاطر یا الاغ بدرفتار .
چَنبر : محیط دایره ، حلقه ، هر چیز دایره مانند .
چنبره : به شکل چنبر .
چندش : حالت بیزاری که از دیدن چیز ناپسند به انسان دست می دهد .
چَنگ : مطلق قلاب ، منحنی خمیده ، آلتی موسیقی ، منقار مرغان ، نوک سنان وپیکان .
چنگال : پنجه دست انسان یا پرندگان .
چهار ارکان : چهار حد جهان ؛ مشرق ، مغرب ، شمال و جنوب .
چهار مضراب : اصطلاحی است در نواختن آهنگ موسیقی ، گونه ای از زدن موسیقی که نوازنده خواننده را برای خواندن مهیا سازد .
چهار آیینه : نوعی جامه ی جنگ که در قدیم به هنگام آهن صیقل داده بود که روی سینه ، پشت سر و سرزانوها نصب می شد .
چهارپا : هر حیوانی که چهار پا دارد و غالبا به اسب و الاغ و قاطر و شتر اطلاق می شود .
چهار دیواری : خانه و کاشانه .
چهارسو : دنیا  ، جهان ، چهار جانب فلک .
چهچهه : آواز خواندن بلبل و پرندگان خوش آواز ، تحریر دادن صدا .
چهره : روی ، صورت .
چوبدست : عصا .
چوپان : نگهبان گله ی گوسفند و گاو ، شبان .
چیرگی : پیروزی ، تسلط .
چیره دست : ماهر ، زبردست .
 
فهرست